قرآن و چالش‌های علم و دین

 

نگاه قرآن به علم و معرفت به عنوان هدف آفرینش و هدف خلقت انسان ، مطرح و ایمان در تعابیر قرآنی، باعلم همراه است .

 

در بیانات امیرمؤمنان علی – علیه‌السلام - که خود قرآن ناطق به شمار می‌آید، نیز این پیوند و ارتباط برجستگی خاص دارد. در برخی از عبارت‌ها، به کسانی که بین ایمان، و علم، و تعبد و علم بخواهند جدایی بیندازند برخوردی تند صورت گرفته است و یک احساس خطر و اعلان خطری نسبت به این مسأله می‌شود. اتفاقاً این از آن مسائل جدی است که در حوزه مسائل کلامی معاصر دنیای غرب، جایگاه ویژه دارد و در سمت عکس جهت گیری‌هایی است که کلام جدید، در دنیای غرب برای دفاع از حوزه ایمان و دیانت در پیش گرفته و سعی می‌کند، حوزه ایمان و حوزه دیانت را خارج از حوزه علم مطرح سازد و در بیرون از حوزه علم، یک جایگاه و محیطی امن، برای ایمان و برای دیانت جست‌وجو کند.

 

موضعی که مسائل کلامی جدید دنیای غرب و دنیای مسیحیت دارد، در مقابلِ تهاجم‌های قرن نوزدهم است که به اسم علم به قلمرو دین وارد می‌شدند. یعنی علم قرن نوزدهم به دین موضعی تهاجمی داشت و هر جایگاهی را که علم فتح می‌کرد و هر نظریه‌ای را که بیان می‌داشت، مثل این که حوزه‌ای از دیانت حذف می‌شد.

 

دیدگاه‌های ماتریالیستی که به انکار مسائل متافیزیکی و مسائل دینی می‌پرداخت، به طور کامل به عنوان دیدگاه‌های علمی مطرح می‌شد. علم قرن نوزدهم علمی پوزیتویستی و تجربی هم است و از موضع این علم تجربی مفاهیم بنیان‌های دینی مورد هجوم واقع می‌شد.

 

البته، آن علم توانایی ورود به حوزه مسائل متافیزیکی را نداشت و این ورود هم ورود نابخردانه‌ای بود و به همین دلیل، در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم این مسأله به طور جدی، توجه فیلسوفان را جلب کرد که آیا علم به تعریفی جدید در که قرن نوزدهم از آن می شود که دانش‌آزمون‌پذیر است ، آیا توان نفی گزاره‌های دینی را هم دارد یا نه؟ و معلوم شد این علم دایرة محدود دارد. علم، به عنوان شناخت جهان از طریق حسن و به گونه گزاره‌های آزمون‌پذیر درباره مسائل غیرآزمون‌پذیر نفیا و اثباتا نمی تواند حرف بزند. علامه بر این ، نسبت به گزاره‌های ارزشی هم حق داوری ندارد، درباره بایدها و نبایدها و این که کدامیک درست است و کدامیک غلط است و نیز در مسائل اخلاقی نمی‌توان داوری کرد. در حالی که طی قرن نوزدهم این‌گونه نبود.

 

«پارتو» جامعه شناس ایتالیایی، تعبیری را نسبت به علم قرن نوزدهم دارد و آن را علم احمق می‌نامد. علمی که سعی می‌کرد، ایدئولوژی ارائه دهد، علمی که سعی داشت، به مسائل متافیزیکی داوری کند و حال آنکه حوزه علم محدود است و توان داوری نسبت به آن مسائل را ندارد، بعدهم، با تحولاتی که علم در قلمرو فلسفه علم ، طی قرن بیستم پیدا کرد، معلوم شد، در همین حوزه محدودی هم که علم سعی می‌کند، آگاهی علمی خود را بیرون از آگاهی‌های فلسفه و آگاهی‌های دینی مطرح کند، آگاهی‌ها نقش شناختن جهان خارج را برعهده ندارد و نوعی کارکردهای اجتماعی یا روانی دارد.

 

سعی می‌کردند، چنین پایگاهی را برای حوزه معرفتی به نام علم تعریف کنند. این‌جا جهان خارج را به گونه‌ای روشمند می‌شناسد. اما گزاره‌های دین و گزاره‌های اسطوره‌ای یا گزاره‌های ایدئولوژیک، هر کدام، حوزه‌هایی دیگر از معرفتند که با این قلمرو ربطی ندارد. این جا بود که علم دایره خود را محدود ساخت و دیگر کوشش نکرد، راجع به گزاره‌های دینی نفیا هم سخن بگوید. با پذیرفتن تعریفی که پوزیتویست‌ها از علم داده بودند و با توجه به محدودیت‌هایی که علم پوزیتویستی باید می‌داشت، سعی کردند، حریم دیانت را در بیرون از حوزه علم پاس بدارند و آن را حفظ کنند.

 

البته، بعدها معلوم شد، علمی که دایره خود را محدود می‌کرد، یک حلقه بسته بیرون از دیگر آگاهی‌ها هم نیست، یعنی درون همین گزاره‌های آزمون‌پذیر بسیاری از پادادایم‌ها، اصول و گزاره‌هایی است که آزمون‌پذیر نیستند و اگر این‌ها را از دست علم بگیرند، علم هم فروخواهد ریخت. یعنی تار و پود علم مدرن و علم پوزیتویستی را گزاره‌هایی تشکیل می‌دهند که خود آزمون‌پذیر نیستند و از حلقه‌های بیرونی معرفت مثل ایدئولوژی، دین و اسطوره وارد حریم علم می‌شوند. وقتی که قرار شد، ریشه‌های علمی که می‌خواست جهان خارج را بر انسان شفاف و عریان کند به بیرون از معرفتی رفت که آن معرفت، نقش ارائه را نداشت، نسبت و فاصله علم پوزیتویستی هم با بقیه معرفت‌ها کم شد و داعیه‌هایی که در همین قلمرو محدود داریم و حقیقت را واقعاً به صورت شفاف و عریان اظهار می‌کنیم، فروریخت و با این فروپاشی، دنیای مدرن و روشنگری فروریخت . یعنی روشنگری قرن هفدهم و هجدهم که به دنبال تبیین مرزهای عالم و خرافه‌زدایی بود، با یک علم عقلی و راسیونالیستی در قرن نوزدهم، با تسلط پوزیتویست سعی می‌کرد، خود را در قلمرو علم پوزیتویستی، به عنوان دانشی که می‌خواهد، جهان را روشن سازد، حفظ کند.

 

اما بعدها، معلوم شد، علمی که یک تعریف تجربی و پوزیتویستی دارد، این توانایی را ندارد و پای بر بنیان‌هایی گذاشته که علمی نیست و بدین ترتیب علم هم حوزه ای از نظریه پردازی شد که ریشه در حوزه‌های غیرعلمی دارد وبحث‌های پست مدرن ، در واقع از همین جا آغاز شدند. با این بیان، در قلمرو کلام جدید، متکلمان مسیحی توانستند، هجومی را که به نام علم، در قرن نوزدهم، به حریم دیانت مطرح می شد، پس بزنند. اما آنچه در دستان آنان باقی ماند، دینی است که هویت علمی ندارد. البته، علم، وقتی پیوندخود را با کرانه‌های عقلی و دینی خود برید، به سیاهی و تاریکخانه‌های معرفتی دیگری که دیگر علم نیست، بازگشت؛ اما، آن ایمان هم دیگر ایمانی نبود که قدرت تبیین و دفاع علمی را از خود داشته باشد و فاصله بین علم و ایمان یک در قلمرو کلام جدید امری پذیرفته است. حال آن که در فضای معرفتی آیات قرآن و متعلمان قرآن و قرآن‌های ناطق مثل مولا امیرالمومین علی – علیه‌السلام - نه چنین تعریف‌هایی از علم پذیرفته‌اند و نه چنین جدایی‌هایی روا دانسته شده‌اند.

 

مثلاً امیرمومنان علی - علیه‌السلام – می‌فرماید: «کسی که ایمان داشته باشد و عبادت کند، ولی ایمان و عبادت خود را از علم جدا کند و عالمانه نباشد، مثل اسب عصار و خر دوار است که دور می‌زند و راه به جایی نمی‌برد.» رسالتی که برای آفرینش انسان و برای آمدن انبیا وجود دارد، با علم و آگاهی است و دانش افزایی و توسعه حریم علم بشری است. در نخستین آیاتی که وارد می‌شوند، از تعلیم و علم سخن می‌گویند و خداوند با این بحث ستوده می‌شود و هدف از خلقت انسان و جهان و موجودات، معرفت معرفی می‌شود؛ همان‌طور که قرآن می‌فرماید: «ما جن و انس را آفریدیم؛ برای این‌که عبادت کنند» اما عبادت هدف نهایی نیست؛ بلکه یک هدف متوسط در آیات قرآنی است. باز قرآن می‌فرماید: «عبادت کن، تا برایت یقین حاصل شود» و این که هدف خلقت عبادت است و هدف عبادت خود آگاهی و علم و یقین است، جایگاهی را که معرفت و علم دارد، به خوبی روشن می‌کند. اما در مفاهیم و آیات قرآنی، علم دارای مراتب و مدارجی است.

 

مفهوم علم در مفاهیم قرآنی، به معنای علم (در دنیای مدرن) نیست؛ بلکه بسیار وسیع‌تر است. دانش حسی را فرا می‌گیرد و به آگاهی‌هایی که از راه حس به دست می‌آیند خطاب و دعوت می‌شود. چنان که قرآن می‌فرماید: «چرا به شتر نگاه نمی‌کنید، به طبیعت نگاه نمی کنید؟» اما در این محدوده نیست، ضمن این که به منابع معرفتی شناخت حسی هم توجه می‌شود. قرآن می‌فرماید: «ما شما را آفریدیم از هنگامی که متولد شدید، چیزی نمی‌دانستید و ما برای شما گوشة چشم قرار دادیم». و بعد، از قلب سخن به میان می‌آید که آن هم به عنوان منبعی معرفت معرفی می‌شود.

 

در آیات قرآن، از عقل و تعقل و دانش عقلی هم یاد می‌شود و مفهوم علم، درباره آگاهی‌هایی که از راه عقل تحصیل می‌شوند به کار می‌رود و مفهوم علم، درباره علم خداوند به موجودات هم، بیان می‌شود. علم خداوند به موجودات، با حس نیست، با عقل به مفهوم بشری هم نیست؛ بلکه یک حقیقت محیطی است که همه چیز در محضر او حضور دارند و همه، او را شهود می‌کنند. فراتر از چشم و گوش است، چشم و گوش آن علمی است که در مراتب ناقص، برای موجود ناقص وسیله آگاهی و دریافت قرار می‌گیرند، یک موجود کامل، به این وسایل هم نیاز ندارد.

 

دانش، شهودی و حضوری است، بر همه این‌ها لفظ علم اطلاق می‌شود، لفظ ساینس، در گذشته تاریخی دنیای غرب هم لفظی نبوده که فقط به محدوده دانش تجربی اطلاق شود، اما امروز، وقتی که از ساینس سخن گفته می‌شود، حوزه‌ای از آگاهی به شمار می‌رود که معرفت عقلی و معرفت دینی را فرا نمی‌گیرد. و فقط دانش‌های آزمون‌پذیر است. ساینس را نمی‌توان [با تعریف مدرنی آن و معانی منصرف از قبل] بر علم خدا اطلاق کرد. امروز وقتی در ادبیات فارسی، لفظ علم معادل ساینس قرار می‌گیرد، علم را از مفهوم قرآنی خود تخلیه می‌سازد و برای آن معنای جدید وضع می‌کند، و حال آن‌که در آیات قرآن هرگز، علم، به معنایی کلاسیکِ آن به کار نمی‌رود. ضمن آن‌که بر آگاهی‌هایی که از راه حس و عقل به دست می‌آید، علم گفته می‌شود که بسیار ارزشمند است .

 

اگر فقط در المعجم به واژگان علم، عقل و مفاهیمی از این قبیل رجوع شود، شاید بعد از کلمه «الله» این مجموعه بیش از همه موارد به کار برده شده باشد. حوزه‌ای دیگر از معرفت که در قرآن وجود دارد، این است که علاوه به معرفت حسی و معرفت عقلی به نوعی دیگر از معرفت توجه شده که به حوزه حس و حوزه تعقل مربوط نمی‌شود و آن معرفت نفس به خدا است و معرفت شهودی و حضوری است که در عبارات امیرمؤمنان علی – علیه‌السلام - معرفت النفس به عنوان انفع المعارف یعنی پرمنفعت ‌ترین معارف بیان می‌شود و ارتباط و پیوندی که بین معرفت نفس و معرفت رب برقرار می‌شود: «من عرف نفسه، فقد عرف ربه» ریشه قرآنی دارد که می‌فرماید: «چون کسانی نباشید که خود را فراموش کردند، پس آنان را از یاد خود بردیم». در این آیه شریفه، بیش از آنچه در آن روایت است، مطلب وجود دارد. در آن روایت، بین معرفت نفس و معرفت رب همخوانی بیان شده، چون جمله، جمله شرطیه است و زمان ندارد: «کسی که خود را بشناسد، خدا را می‌شناسد» و این، به آن معنا نیست که کسی که نخست خود را و بعد خدا را می‌شناسد و ربط زمانی ندارد.

 

اما خود را چگونه می‌شود، شناخت؟ تمام کسانی که حوزه معرفت و آگاهی انسان را به حس و به شناخت عقلی ختم کردند و فراتر از این معرفت و علمی را نپذیرفتند، به انکار نفس انسان پرداختند. هیوم یک فیلسوف حس گرا است و با صراحت می‌گوید: نفس انسان یعنی چه؟ ما با هیچ‌کدام از این ابعاد حسی خود چیزی به اسم نفس را نمی‌توانیم، ادراک کنیم. کانت یک فیلسوف عقل گرا است و مفاهیم عقلی او نفس، خدا، خلود، جاودانگی و... فقط مفاهیم محضند.

 

ابن سینا، در تاریخ تفکر و اندیشه اسلامی با وجود آن که یکی فیلسوف عقل گرا است، اثبات می‌کند، محال است، انسان، خود را از راه اندیشه و عقل خود بشناسد و قبل از اندیشه خود، خود را با یک معرفت عقلی می‌شناسد که آن معرفت حضوری و شهودی است و برهانی را برای این مسأله اقامه می‌کند، می‌گوید: اگر شما بگویید، خودم را از راه اثرم می‌شناسم، آن اثر را به خود یا مطلق ذکر می‌کنید و یا به خود مقید می‌کنید. اگر مطلق ذکر کنید، مفاهیم خود را می‌یابید، اندیشه خود را می‌یابید، می‌گویید اندیشه است، به چه دلیل شما باشید؟ اگر بگویید اندیشه من هست، و از این زاویه، به خود پی‌ببرید، این «من» را که کنار اندیشه گذاشتید از کجا یافتید؟ اندیشه من هست، پس من هستم، درست است، اما این من هستم، از اندیشه حاصل نشده است؛ از آن منی حاصل شده که در جمله نخست کنار اندیشه بود! آن من را از کجا آوردید؟ یا در عرض اندیشه یا قبل از اندیشه شناختید، از این رو، مفاهیم انسان واسطه شناخت انسان نیستند؛ انسان خود را حضورا و شهودا می‌شناسد. شیخ اشراق هم بیاناتی دارد که معرفت نفس حضوری و شهودی است و قرآن کریم انسان را علاوه بر این که به سوی معرفت حسی می‌خواند و آن را علم می داند، به سوی معرفت عقلی می‌خواند و آن را علم می‌داند، به سوی معرفت حضوری و شهودی هم فرا می خواند که انسان خود را شهود کند و بیابد.

 

این‌جا حوزه، حوزه واسطه نیست، خود را یافتن و خود را دیدن واسطه برنمی‌دارد؛ این شناخت، شناخت شهودی و حضوری است. اگر این واسطه شهود حاصل شد و حقیقت وجود انسان که عین ربط به خداوند سبحان است، آیه و اسم اعظم او و نشانه او است. اگر خود را شناخت، وجه الله را می‌شناسد، پروردگار خود را می‌شناسد و می یابد و شهود می‌کند. اگر انسان با معرفت شهودی خود را یافت و وجه الله خدا را یافت، یعنی خود و آیه و نشانه خدا را یافت. از زاویه وجود خود، حق را دید و شناخت.

 

در روز قیامت گفته می‌شود که: چه حادثه ای اتفاق افتاد؟ گفته می‌شود، تو در غفلت بودی. قیامت عظیم‌تر از آن است که حجابی داشته باشد که کران و کناری داشته باشد که در آن کناره حجابی باشد و آن سوی حجاب من و شما باشیم. من و شما در متن قیامت هستیم: «ان جهنم لمحیطه بالکافر من» جهنم هم اینک محیط بر ما است، بهشت هم این‌که محیط بر ما است. فاصله ما تا آنجا فاصله همین معرفت است، این حجاب که برداشته می‌شود و قیامت که برپا می‌شود. انسان می‌گوید، چه حادثه‌ای اتفاق افتاد؟ و پاسخ خداوند سبحان این است: «لقد کنت فی غفله من هذا» «تو از این مسأله در غفلت بودی» خداوند می‌فرماید: ما از قیامت حجاب برنگرفتیم، بلکه از چشمان تو حجاب را برگرفتیم.

 

سفر انسان به سوی قیامت، همین سفر معرفت است، همین سفر خودشناسی و خداشناسی است ... کلمه معرفت، در حوزه تعالیم و مفاهیم قرآنی، هرگز مرادف ساینس و آنچه که درعلم مدرن مطرح است، نیست. در دنیای مدرن، ابتدا، علمی را که جهان خارج را کشف می‌کرد، به ساینس و دانش تجربی محدود کردند و بعد کاشفیت این علم هم، در معرض تیرگی و تباهی قرار گرفت؛ اما وقتی که به حوزه مفاهیم اسلامی نظر می‌کنیم، آن علمی که جهان خارج را کاشف می‌کند، هم علم حسی است و هم علم عقلی. و فراتر از این‌ها علم شهودی و حضوری است و علم شهودی، علمی است که آدمی با آن، متحول و می‌شود. وقتی که آن شهود حاصل می‌شود، همه آن عالم دگرگون می‌شود و حقیقت عالم رخ می‌نماید و آن‌جا است که هرکسی از دریچه وجود، خود با خداوند محشور شده و وجه الله را می‌ببیند؛ عالم بر او از همان دریچه بروز می‌کند. اگر جهنمی است، عالمی را می‌بیند که خشم و غضب خداوند جولان می‌دهد و اگر با رضوان الاهی محشور باشد، جنت و رضوان خداوند سبحان را ملاقات می‌کند.

 

مقاله ی  قرآن و چالش‌های علم و دین