گفت‌وگويي در باب جامعه شناسي سكولار و جامعه شناسي اسلامي با دكترحسين كچوئيان جامعه شناسي، الهيات سكولار است

دكتر حسين كچوئيان استاد جامعه شناسي دانشگاه تهران نيازي به معرفي ندارد. دراين روزها كه صحبت توليد بومي و اسلامي در حوزه علوم انساني دوباره گرم شده، بايد از كچوئيان هم در اين باره شنيد؛ چرا كه او يقيناً كسي است كه سالها از موضع انقلاب اسلامي با جامعه شناسي دست و پنجه نرم كرده. گفت و گوي ما با او در همين زمينه تقديم مي شود.

چرا بحث جامعه شناسي اسلامي اين همه حساسيت ايجاد كرده است؟
مباحثي كه اكنون مطرح شده، در باب اينكه آيا جامعه شناسي اسلامي معنا دارد يا خير، اگر پنجاه سال پيش مطرح مي شد، موضوعيت داشت. زماني كه علوم اجتماعي و جامعه شناسي تأسيس شد ( قرن نوزدهم)، كسي ترديد نداشت كه اين دو نظام ( نظام نظري جامعه شناسي و منظومه معرفتي دين )، دو دنياي جدا از هم است و اصلاً ارتباطي با هم ندارند. بعدها، رفته رفته، اشكالاتي پيدا شد و كمكم، برخي صاحبنظران در جدايي بين آن دو شك كردند و اين ايده مطرح شد كه دو حوزه، ارتباطاتي با هم دارند. البته مراد از ارتباط ها، ربط جوهري بين دين و جامعه شناسي نبود، بلكه بيشتر بر تأثيرات دين در جامعه و زندگي اجتماعي تأكيد ميكردند. با اين همه همگان، هنوز در اين نكته اتفاق نظر داشتند كه دين يك چيز است و علم ( جامعه شناسي) چيز ديگري. امروزه و در حال حاضر، مسئله معناداري / عدم معناداري و امكان آن، براي نظريه پردازان فلسفه علم، جامعه شناسي علم و جامعه شناسي معرفت، موضوعيت ندارد. در فضاي معرفت شناسانه اي كه ما اكنون در آن به سر ميبريم، بحث ارتباط داشتن دين و جامعه شناسي، بديهي و روشن است و مسئله اصلي در حال حاضر اين است كه اگر صاحبنظري، ادعايي در مورد «نحوه» ارتباط اين دو دارد، آن را عرضه كند. اين در حالي است كه در قرن بيستم، اگر كسي مقاله اي با اين عنوان ( نحوه ارتباط دين و جامعه شناسي) ارائه مي كرد اصلاً مورد قبول واقع نمي شد؛ اما امروزه، مانع نظري (در چارچوب نظريه اجتماعي) براي رد و انكار ارتباط جامعه شناسي و دين وجود ندارد.
والرشتاين، تعبيري نزديك به اين مضمون دارد كه ما (جامعهشناسان) داعيه «علمي بودن»، به معناي علوم طبيعي نداريم؛ زيرا زمان آن گذشته و تمام شده است. تنها ادعايي كه ميتوانيم داشته باشيم اين است كه ما صاحب يك «گفتمان» هستيم؛ يعني شكل و طريق خاصي از گفت‌وگو در جهان اجتماعي كه قواعد خاصي نيز براي توليد كلام در مورد جهان، اجتماع، سياست، زن و مرد دارد. اين تعبير كه از والرشتاين است معناي درست و موثق از وضع فعلي جامعه شناسي به ما مي‌دهد، هر چند كه اين تعبير نيز مضيق و محدود به نظر مي رسد باز هم آنچه كه امكان معرفت شناسانه جهان جديد به ما مي دهد را به خوبي بازنمايي نميكند؛ اما حتي اگر همين تعبير ناقص را نيز مبنا قرار دهيم، علي رغم كاستيهايي كه دارد، باز زمان اين بحث ها (جدايي دين و جامعه شناسي) گذشته و ديگر مرزي وجود ندارد كه با اتكا به آن بتوان اين دو را از يكديگر جدا كرد. البته سخن (كلام) ديني گفتن، با سخن علوم اجتماعي گفتن و با سخن سياسي گفتن و ديگر كلام ها فرق دارد. به اين معنا كه اينها قواعد مختلف توليد كلام را براي خود دارند، اما در جامعه شناسي اسلامي، گفته نمي شود كه ما عين دين را بياوريم بلكه مي‌خواهيم قواعد توليد كلام و بيان را طوري عوض كنيم كه ملاحظات دين اسلام را داشته باشد. در واقع، اين پرداختن به همان سؤال شماست كه چرا جامعه شناسي اسلامي مشكل‌زا و حساسيت برانگيز است.
در پاسخ بايد گفت كه در صد يا دويست سال گذشته، علوم اجتماعي سعي كرده خودش را تثبيت كند، ولي نتوانسته است. ما به عنوان جوامع و كشورهايي كه در معرض مباحث علوم اجتماعي قرار گرفتيم، متوجه شديم كه پرداختن به اين مباحث و رواج چارچوب‌هاي نظري آنها، به نوعي جهان زندگي ما را تخريب كرده و عمل اجتماعي ما را بي معنا مي كنند، عمل اجتماعي ما را انكار و حيات ما را نفي ميكند، بدون آنكه سندي واقعي عليه ما داشته باشد. البته در يك مرحله زماني، شايد «زبان» آن را نداشتيم كه بگوييم اين حرف و ادعاي شما ( صاحب نظران علوم اجتماعي مدرن) غلط است، ولي الآن زبانش را داريم. علوم اجتماعي به اين دليل مسئله ايجاد مي كند كه امروز، سكولار است. در مواجهه با «علوم اجتماعي» (جامعه شناسي) اگر به آن همچون يك علم خنثي كه هيچ جهت گيري خاصي ندارد، فكر كنيد، در آن صورت وقتي با «جامعه شناسي اسلامي » مواجه شويد مي پرسيد كه چرا پسوند «اسلامي» گذاشته ايد؟ ولي با درنگ بيشتر درمي‌يابيد كه جامعه شناسي پسوندي دارد كه بنيانگذاران و صاحب نظران جامعه شناسي آن پسوند را ظاهر نكرده اند ؛ و آن پسوند «سكولار » است. در واقع، آنچه ما به عنوان «علوم اجتماعي » ( جامعه شناسي) ميشناسيم، «علوم اجتماعي ( جامعه شناسي) سكولار » است. منظور كساني كه مي گويند «جامعه شناسي اسلامي »، اين است كه با پسوند سكولار آن مشكل دارند. اين پسوند و علومي كه متوصف به آن هستند، جهان زندگي مرا تخريب مي كنند، و هستي غير را بر من تحميل مي‌نمايند، سپس نمي توانم آنها را بپذيرم. علوم اجتماعي، الهيات زندگي سكولار است. يعني درست همان كاري را انجام ميدهد كه الهيات و علوم ديني در زندگي ما و در جهان سنت مي كند؛ يعني ما را به شكل ديني تربيت مي كند و به زندگي ديني تشويق و ترغيب ميكند. اين علوم سكولار مدرن نيز زندگي شما را غير ديني مي كند. هر دانشجوي علوم اجتماعي در همان روزهاي ورود به دانشگاه، مي تواند اين را بفهمد.
چگونه؟
دانشجوي علوم اجتماعي كه به دانشكده علوم اجتماعي ميآيد و در فضاي سكولار ِ علوم اجتماعي قرار مي گيرد، احساس ميكند كه با اين علوم و نظريه ها و مفاهيم، درگيري دارد و حتي به واسطه درگيري با آنها، رنج مي‌كشد و متوجه مي شود كه با اعتقادات دينياش همخواني ندارد، پس دچار شك و ابهام مي شود. برخي از دانشجويان، اعتقاداتشان را در پايان تحصيل از دست مي دهند و برخي ديگر هم با اسلوب اين علوم سكولار درگير گشته و دچار آشفتگي فكري مي شوند.
در يك مرحله زماني، ما (دينداراني كه در جوامع غير غربي زندگي مي كرديم) فكر مي كرديم مباحثي كه در علوم اجتماعي مطرح ميشود، مصداق «علم» است و علم را هم بايد پذيرفت. الآن دليلي نداريم كه آنها را بپذيريم، چون اساساً «علم» نيستند. چون بنا به تعبيري كه به عنوان مثال، از والرشتاين نقل كردم، علوم اجتماعي و جامعهشناسي، گفتماني است كه تفسير و معاني اي از جهان ارائه ميدهد. ما مي گوييم كه اين شكل خاص معنادار كردن جهان اجتماعي و جامعه شناسي سكولار، زندگي ما (دينداران، به ويژه در جهان اسلام) را تخريب ميكند. به طور مثال، طبق اين گفتمان و تفسيرهاي آن، تاريخ ايران، دائماً به سمت قهقرا مي رود؛ چرا كه نهضت تنباكو يا قيام پانزده خرداد، حركتي ارتجاعي است و طبق آموزه هاي علوم اجتماعي، جلوي تاريخ ايستادن است و يك حركت اجتماعي «مثبت» محسوب نمي شود. از آن منظر، ما دائماً به سمت قهقرا مي رويم.
چرا اين نهضت ها و حركت هاي اجتماعي اينگونه تفسير ميشود؟
زيرا مطابق تفسيري كه علوم اجتماعي از تاريخ و روند تحولات اجتماعي، به ما ارائه مي دهند، مسير درست حركت تاريخ بر مبناي سنت ليبراليستي، دموكراسي، تجدد و سكولاريسم است. تقابل هايي كه ما به عنوان يك دانشجوي ديندار با اين علوم و تفسيرهاي آن پيدا مي كنيم، به واسطه مباني نظري ديني است كه اجازه نمي دهد اين علوم اجتماعي سكولار چنين ادعاهايي را مطرح كنند. اين مباني ديني، ما را نسبت به اين علوم و ادعاها مسئله دار مي كند. در واقع، اين تقابل ها به ما مي گويد كه الهيات زندگي، الهيات سكولار است نه الهيات وحياني و اگر ما مي خواهيم اين علوم و ادعاهايش را بپذيريم، بايد آنها را در لباس و پوشش بپذيريم، در پوشش الهيات. اين علوم در حقيقت، الهيات زندگي در دنياي مدرن اند ولي لباس مبدل شان، لباس «علم» است. آنچه امروزه در قالب «علوم » اجتماعي (جامعه شناسي)، به دانشجويان ارائه مي شود، عرضه اين علوم با همان لباس مبدل است. به همين دليل، دانشجوي مسلمان ، دچار مشكل مي شود و دانشجويي كه نمي خواهد بر مبناي اعتقادات ديني اش عمل كند نيز رفته رفته مي شود يك شخص «ديگر».
چنين چيزي با صداقت علمي و صداقتي كه لازمه جهان معرفت است، سازگاري ندارد. در جهان علم و معرفت، هرچيز را بايد با لباس و با قيمت خود عرضه كرد. آنچه كه ما مي خوانيم، «علم»، به معناي چيزي عام كه مستقل از شرايط تاريخي و معرفتي و اجتماعي است، نيست بلكه تفسير و نوع نگاه خاصي است كه مربوط به زندگي غربي هاست و به همين دليل ما با آن مشكل داريم و نيز به همين دليل است كه در مرحله اول مي خواهيم ناقد آن باشيم و در مرحله بعد براي ايجاد نسبت درست آن با زندگي و جهان خود تلاش كنيم.
بنابراين، ريشه بحث در اين است كه علوم، هويت دارند و مطابق فهم اكنون ما، اين هويت وجود دارد، اگرچه در ايران به آن نپرداخته ايم؛ مشكل اين است كه جامعه شناسي هويت خود را از ما پنهان كرده. خود را هر جايي، همه زماني و عام نشان داده است. حتي با اين تفسير درست، اگر «جامعه شناسي اسلامي» ايرادي دارد، «جامعه شناسي سكولار» هم اشكال دارد و اگر طرح كردن «جامعه شناسي سكولار» اشكال ندارد، پس مطرح كردن «جامعه شناسي اسلامي» نيز ميسر خواهد بود. من چندان به اسلامي بودن و غير اسلامي بودن حساس نيستم چون نگاه عام گرايانه نسبت به علوم دارم و سعي مي كنم از اين پسوندها استفاده نكنم. هرچند كه علي الاصول مشكلي در آن نيست و جامعه شناسي مي تواند اسلامي يا غير اسلامي باشد، كما اينكه مي تواند فمينيستي باشد، ماركسيستي و ليبرال باشد و هيچ منع نظري، منطقاً و عقلاً وجود ندارد. اين مباحث را طرح كرديم زيرا معتقديم يك منظر درست وجود دارد كه از آن منظر درست بايد به عالم نگاه كرد و وقتي مي گوييم جامعه شناسي اسلامي، نظر به آن منظر درست داريم ( كه توضيحش در اينجا ممكن نيست كه اين منظر چگونه همان طور كه خاص است، عام هم هست). ولي من از تعابيري نظير «جامعه شناسي اسلامي» استفاده نمي كنم زيرا به صورت مجمل مي گويم كه جامعه شناسي سكولار، مفروضاتي تنگ و محدود دارد. يعني فرض كرده دنيا فقط همين دنيا (دنياي مادي) است و هستي شناسي آن، محدود نگر و تنگ نظرانه است. مشكل ما با همين هستي شناسي است و نقد عقلاني بر آن داريم و برايش استدلال مي آوريم؛ يا اينكه ما با انسان شناسي اش مشكل داريم. به طور مثال، اين اصل در آن مبناست كه انسان، نفع جو و منفعت طلب است. اما اگر نخواهيم نفع جويي را رد كنيم، مي گوييم سلسله مراتبي وجود دارد كه ممكن است بر نفع جويي غلبه كند. بنابراين باز هم يك نقد عقلاني و منطقي داريم و نقد ما نقدي علمي است. ما در وهله اول مباحث عقيدتي را مطرح نمي كنيم.
جامعه شناسي اسلامي، يعني جامعه شناسي اي كه در پيوند با زندگي ديني شكل گرفته است و البته لزومي ندارد آگاهانه باشد. يعني لزومي ندارد شما بگوييد كه اين مفروضات ديني من براي تأسيس جامعه شناسي اسلامي است، بلكه وقتي مسلم بودي و زندگي ديني داشتي ، به طور طبيعي، اگر زندگي ناسازگاري (دور از قواعد و اصول اعتقادت ديني) نداشته باشي و در پايان كار و در شرايط مختلف هم مسلمان بماني، زندگي ديني، پيامدهايي خواهد داشت. در كتاب «فلسفه مسيحي» اثر اتين ژيلسون، ضمن بحثي پرسيده كه آيا فلسفه مسيحي معنا دارد يا خير؟ بحث «فلسفه مسيحي» هم مانند «جامعه شناسي اسلامي» است. چون فلسفه بر حسب تعريف، نبايد مقيد بر عقيده اي باشد، جامعه شناسي هم بر حسب تعريف، مقيد به عقيده نيست. يعني شرط نمي كنيم كه اعتقادات خود را در جامعه شناسي اثبات كنيم و ليكن پيوند اين دو نتيجه اش اين است كه نمي توانيم تكه تكه باشيم ، در يك جا مسلمان و در جاي ديگر غيرمسلمان. مسلم بودن آثاري دارد و اين آثار به طور طبيعي در عرصه علم ظاهر مي شود.
مباحث شما در مورد اين بود كه جامعه شناسي اسلامي چه چيزي هست يا در مورد اينكه چه بايد باشد؟
جامعه شناسي اسلامي در حال حاضر، بيش از هر چيزي يك موضع انتقادي است. حرف هايي زده شده اما هنوز انسجام تئوريك پيدا نكرده است. علاوه بر اين رويكرد انتقادي، برخي مفروضات و بديهيات و منابع هم دارد.

لينک خبر: http://www.iran-newspaper.com/HTMLResources/Tools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_29597
منبع خبر: ايران